سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
تو قلّهنشین بام خوبیهایی
تنها نه نشان که نام خوبیهایی
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
فریاد اگرچه در تو پنهان بودهست
خورشید تکلّمت فروزان بودهست