هر زمانی که شهیدی به وطن میآید
گل پرپر شده در خاطر من میآید
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت