شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

سورهٔ نور

دور و بر خود می‌كشی مأنوس‌ها را
اِذن پریدن می‌دهی طاووس‌ها را

وا می‌كنی سمت كویرِ این حوالی
با لطف پاكت پای اقیانوس‌ها را

«امید» دارویی‌ست در دارالشفایت
كه با سخاوت می‌دهی مأیوس‌ها را

با آن دم قدسی خود شب‌های جمعه
رونق بده «یا نور و یا قدّوس»‌ها را

هر شب به یاد غربت شهر مدینه
روشن كنیم اینجا همه فانوس‌ها را

ای آبروی آب‌های این حوالی
سمت شما باز است این دستان خالی


وقتی كه من از ماه می‌گیرم سراغت
می‌آورد دل را میان كوچه باغت

هفت آسمان، صدها ستاره می‌شمارد
هر شب به پای درس‌های چلچراغت

تو آیه‌های سورهٔ نوری، چگونه
پیدا كنم من راه خود را بی‌چراغت؟...

انگار... نه من حتم دارم در بهشتم
آن لحظه‌ای كه می‌نشینم در رواقت

ما لایق صحن و سرای تو نبودیم
همسایهٔ خوبی برای تو نبودیم


تو مهر زهرا را میان سینه داری
مهری كه با آن اُلفتی دیرینه داری

از بس كه آه زائرانت را خریدی
ایوان زیبایی پر از آیینه داری

هر صبح جمعه میزبان ندبه‌هایی
این است آن عهدی كه با آدینه داری

تو از مدینه، كربلا، شام و خراسان
غم‌های بی‌اندازه‌ای در سینه داری

از نسل كوثر، معنی خیر كثیری
«با عشق،‌ خویشاوندی دیرینه داری»

فرسنگ‌ها راه است از ما تا صفایت
قربان آن صحن و سرای باصفایت


از ابتدا هم بود مشهد، مقصد تو
پل می‌زنم تا مقصدت از مشهد تو

عطر گل یاس از ضریحت می‌تراود
این مرقد زهراست یا كه مرقد تو

عشق تو دریا را به ساحل می‌كشاند
ماه آبرو می‌گیرد از جزر و مد تو

خورشید دارد آرزو‌هایی طلایی
وقتی كه می‌آید كنار گنبد تو

من شاعرت هستم ولی مثل همیشه
شعری ندارم تا كه باشد در حد تو

من می‌نویسم بر روی سنگ مزارم
بانو! همیشه بوده از تو اعتبارم