به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی