ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی