همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی