همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
وقت است که از چهرۀ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی