مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادۀ سهشنبه شب قم شروع شد
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود
هرکس میان صحن حرم راه میرود
خدا میخواست تا تقدیر عالم این چنین باشد
کسی که صاحب عرش است، مهمان زمین باشد
زن، رشک حور بود و تمنّای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت