غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد