سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم
سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
شعله باش اما چنین بر آشیان خود مزن
دود کن خود را ولی در دودمان خود مزن
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را