مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادۀ سهشنبه شب قم شروع شد
دگر چه باغ و درختی بهار اگر برود
چه بهره از دل دیوانه یار اگر برود
همچون نسیم صبح و سحرگاه میرود
هرکس میان صحن حرم راه میرود
زن، رشک حور بود و تمنّای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت