ما بیتو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
بیمرگ سواران شب حادثههایید
خورشیدنگاهید و در آفاق رهایید
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت