«اَلا یا اَیها السّاقی اَدِر کأسا و ناوِلها»
که درد عشق را هرگز نمیفهمند عاقلها
آهسته میآید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام... بال و پرم آنجاست
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
از دید ما هر چند مشتی استخوان هستید
خونید و در رگهای این دنیا روان هستید
وقت است که از چهرۀ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»