بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من