بوی گل از سپیده میآید
اشک شوقم ز دیده میآید
یک روز که پیغمبر، از گرمیِ تابستان
همراه علی میرفت، در سایۀ نخلستان
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
دیر شد دیر و شب رسید به سر
یارب! امشب نکوفت حلقه به در
نور «اِقرَأ»، تابد از آیینهام
كیست در غار حرای سینهام؟!