هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
بودند دو تن، به جان و دل دشمنِ تو
دادند به هم دست، پیِ کشتن تو
از دور به من گوشۀ چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن دور ز «من»