گنجشکان باغ را اجابت کردند
از باغ پس از خزان عیادت کردند
ای بحر! ببین خشکی آن لبها را
ای آب! در آتش منشان سقا را
از باغ، گل و گلاب را میبردند
گلهای نخورده آب را میبردند
گفت آن که دل تیر ندارد برود
یا طاقت شمشیر ندارد برود
ما عشق تو را به سینه اندوختهایم
در آتش عشق، بال و پر سوختهایم