ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
کس راز حیات او نداند گفتن
بایست زبان به کام خود بنهفتن
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
ايمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مركبش بود نماز
از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظۀ وصل عاشقان ما را بس
عید است و دلم خانۀ ویرانه بیا
این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا
ای صاحب عشق و عقل، دیوانۀ تو
حیران تو آشنا و بیگانۀ تو
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است