ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
آتش: شده از خجالت روی تو آب
خانه: شده بعد رفتن تو بیخواب
دنبال چهای؟ ای دل در دام ِ فریب!
از کربوبلا تو را همین نکته نصیب:
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است