بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
ای در تو عیانها ونهانها همه هیچ
پندار یقینها و گمانها همه هیچ
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانۀ عشق تو سر از پا نشناخت
ای آنکه دوای دردمندان دانی
راز دل زار مستمندان دانی
ای سرّ تو در سینۀ هر محرم راز
پیوسته درِ رحمت تو بر همه باز
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ