بشوی این گرد از آیینۀ خویش
به رغم عادت دیرینۀ خویش
همیشه خاک پای همسفرهاست
سرش بر شانۀ خونینجگرهاست
دگر اين دل سر ماندن ندارد
هوای در قفس خواندن ندارد
مرا بنویس باران، تا ببارم
یکی از داغداران... تا ببارم
نه پاره پاره پاره پیکرت را
نه حتّی مشتی از خاکسترت را