در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
به یاری تو به میدان کارزار نیاید
جماعتی که به رزق حلال، بار نیاید
چنان که دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو با هر بهانه میلرزد
هیچکس اینجا نمیفهمد زبان گریه را
بغض میگیرد ز چشمانم توان گریه را
با اشک تو رودها درآمیختهاند
از شور تو محشری بر انگیختهاند
من و این داغ در تکرار مانده
من و این آتش بیدار مانده
چنان اسفند میسوزد به صحرا ریگها فردا
چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا