تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
در محضر عشق امتحان میدادی
گویی که به خاک، آسمان میدادی
بیسایه مرا آن نور، با خویش کجا میبرد
بیپرسش و بیپاسخ، میرفت و مرا میبرد
چشم تو خراب میشود بر سر کفر
کُند است برای حنجرت خنجر کفر
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند