عارف وسط خطابۀ توحیدش
زاهد بعد از نماز پرتردیدش
نه از جرم و عقاب خود میترسم
نه از کمیِ ثواب خود میترسم
میرسد پروانهوار آتشبهجانِ دیگری
این هم ابراهیمِ دیگر در زمانِ دیگری!
نه از سر درد، سینه را چاک زدیم
نه با دل خود، سری به افلاک زدیم
ای لوای تو برافراشته بر قلّۀ نور
کرده نور رُخَت از پردۀ ابهام، عبور
بیخواب پی همنفسی میگردد
بیتاب پی دادرسی میگردد
با حسرت و اشتیاق برمیخیزد
هر دستِ بریده، باغ برمیخیزد