عارف وسط خطابۀ توحیدش
زاهد بعد از نماز پرتردیدش
سر میگذارد آسمان بر آستانت
غرقیم در دریای لطف بیکرانت
نه از جرم و عقاب خود میترسم
نه از کمیِ ثواب خود میترسم
نه از سر درد، سینه را چاک زدیم
نه با دل خود، سری به افلاک زدیم
بیخواب پی همنفسی میگردد
بیتاب پی دادرسی میگردد
آن سوی حصار را ببینیم ای کاش
آن باغ بهار را ببینیم ای کاش
توبۀ من را شکسته اشتباه دیگری
از گناهی میروم سوی گناه دیگری