هان این نفس شمرده را قطع کنید
آری سر دلسپرده را قطع کنید
دری که بین تو و دشمن است خیبر نیست
وگرنه مثل علی هیچکس دلاور نیست
تفسیر او به دست قلم نامیسّر است
در شأن او غزل ننویسیم بهتر است
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
اگر خدا به زمین مدینه جان میداد
و یا به آن در و دیوارها دهان میداد
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست