غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
عالمى سوخته از آتش آهِ من و توست
این در سوخته تا حشر گواهِ من و توست