آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
غزل عشق و آتش و خون بود که تو را شعر نینوا میکرد
و قلم در غروب دلتنگی، شرح خونین ماجرا میکرد
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
جاده ماندهست و من و اين سر باقى مانده
رمقی نيست در اين پيکر باقى مانده
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید