خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
ای آسمان به راز و نیازت نیازمند
آه ای زمین به سوز و گدازت نیازمند
همّت ای جان که دل از بند هوا بگشاییم
بال و پر سوی سعادت چو هما بگشاییم
در جام دیده اشک عزا موج میزند
در صحن سینه شور و نوا موج میزند
با آن که آبدیدۀ دریای طاقتیم
آتش گرفتهایم که غرق خجالتیم