پس از چندین و چندین سال آمد پیکرش تازه
نگاهش از طراوت خیستر، بال و پرش تازه
بد نیست که از سکوت تنپوش کنی
غوغای زمانه را فراموش کنی
دشمن که به حنجر تو خنجر بگذاشت
خاموش، طنین نای تو میپنداشت
نشسته سایهای از آفتاب بر رویش
به روی شانهٔ طوفان رهاست گیسویش
هر چند قدش خمیده، امّا برپاست
چندیست نیارمیده، امّا برپاست