آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
هر گاه که یاس خانه را میبویم
از شعر نشان مرقدت میجویم
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
تا گل به نسیم راه در میآید
از خاک بوی گیاه در میآید
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت