خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
محمّدا به که مانی؟ محمّدا به چه مانی؟
«جهان و هر چه در او هست صورتاند و تو جانی»
چه کُند میگذرد لحظههای دور از تو
نمیکنند مگر لحظهها عبور از تو
همّت ای جان که دل از بند هوا بگشاییم
بال و پر سوی سعادت چو هما بگشاییم