هر نسیمی خسته از کویت خبر میآورد
چشم تر میآورد، خونِ جگر میآورد
بر نبض این گهواره نظم کهکشان بستهست
امید، بر شش ماه عمر او زمان بستهست
نه فقط سرو، در این باغِ تناور دیده
لالهها دیده ولیکن همه پرپر دیده
میان هلهله سینه مجال آه نداشت
برای گریه شریکی نبود و چاه نداشت
ای کاش مردم از تو حاجت میگرفتند
از حالت چشمت بشارت میگرفتند