صلاة ظهر شد، ای عاشقان! اذان بدهید
به شوق سجده، به شمشیر خود امان بدهید
بر نبض این گهواره نظم کهکشان بستهست
امید، بر شش ماه عمر او زمان بستهست
میان هلهله سینه مجال آه نداشت
برای گریه شریکی نبود و چاه نداشت
دلم تنهاست، ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
اشکها! فصل تماشاست امانم بدهید
شوقِ آیینه به چشم نگرانم بدهید