باز جنگی نابرابر در برابر داشتند
دست امّا از سر چادر مگر برداشتند؟
با دردهای تازهای سر در گریبانم
اما پر از عطر امید و بوی بارانم
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست
دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم
گر زن به حجاب خویش مستور شود
از دیدۀ آلوده و بد دور شود