شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

سخت است این غم

سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

خورشید بر نی بود؟ حق داری بسوزی
دیدی به جز او سایه‌ای بر سر نداری

برگشته‌ای؟ این را کسی باور نمی‌کرد
برگشته‌ای؟ این را خودت باور نداری

می‌خواهی از بغض گلوگیرت بگویی
از لای‌لایی واژه‌ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می‌افتی
می‌سوزی و دیگر علی‌اصغر نداری

هر شب در این گهواره طفلی بی‌قرار است
«سخت است این غم، سخت‌تر از هر نداری»

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم
یک وقت دست از لای‌لایی برنداری