ای آفتاب صبر کن این آخرین شب است
این آخرین شبانۀ آرام زینب است
شب بود و بارگاه تو چون خرمنی ز نور
میریخت در نگاه زمین آبشار طور
بگذر ز خود که طی کنی آن راه دور را
مؤمن به غیب شو که بیابی حضور را
چون اشک، رازِ عشق را باید عیان گفت
باید که از چشمان او با هر زبان گفت
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذرهام که آمده تا پیشگاه نور
زخمی شکفته، حنجرهای شعلهور شدهست
داغ قدیمی من از آن تازهتر شدهست
شعری به رسم هدیه... سلامی به رسم یاد
روز تولد تو سپردم به دست باد
«دیروز» در تصرّف تشویش مانده بود
قومی که در محاصرۀ خویش مانده بود
همسایه، سایهات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد
ای ماه من که چشم و چراغ نبوتی
ریحانهٔ بهشتی باغ نبوتی
یک ماه جرعه جرعه تو را یاد کردهایم
دل را به اشتیاق تو آباد کردهایم
با نیت نگاه تو آغاز میکنم
احساس خویش را به تو ابراز میکنم
سیلاب میشویم و به دریا نمیرسیم
پرواز میکنیم و به بالا نمیرسیم
با نور استجابت و ایمان عجین شدی
وقتی که با ولی خدا همنشین شدی