آمدم باز کنم چشم پر از باران را
و به عطر نجف آغشته نمایم جان را
شبیه ذره از خورشید میگیرم صفاتم را
و قطرهقطره از حوض حرم آب حیاتم را
برای از تو سرودن، زبان ما بستهست
که در برابر تو، شعر، دست و پا بستهست
رو به زیبایی او چشم تماشاست بلند
سمت بخشندگیاش دست تمناست بلند
هرچند در پایان حج آخرین است
«من کنتُ مولا...» ابتدای قصه این است
گر سوى ملک عدم باز بیابى راهى
شاید از سرّ وجودت بدهند آگاهى