دوباره لرزش دست تو بیشتر شده است
تمام روز تو در این اتاق سر شده است
تبر بردار «ابراهیم»! در این عصر ظلمانی
بیا تا باز این بتهای سنگی را بلرزانی
افتاده بود در دل صحرا برادرش
مانند کوه، یکه و تنها، برادرش
در پیچ و خم عشق، همیشه سفری هست
خون دل و ردّ قدم رهگذری هست
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل