آن روزها دیوار هم تعبیری از دَر بود
در آسمان چیزی که پَر میزد، کبوتر بود...
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
یکی بیاید این نخل را تکان بدهد
به ما که مردۀ جهلِ خودیم، جان بدهد
وقتی که دیدمش،... چه بگویم؟... بدن نداشت
کوچکترین نشانهای از خویشتن نداشت
ای آفتاب طالع و ای ماه در حجاب!
ای بدرِ نور یافته در ظلِّ آفتاب!
درخت، جلوۀ هموارۀ بهاران بود
اگرچه هر برگش قصۀ زمستان بود
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
هزار سال گذشت و هزار بار دگر،
تو ایستادهای آنجا در آستانۀ در!