آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد