همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
گل بر من و جوانى من گریه مىکند
بلبل به همزبانى من گریه مىکند
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی