خوشا آنکس که امشب در کنار کعبه جا دارد
به سر شور و به دل نور و به لب ذکر خدا دارد
ای چشم علم خاک قدوم زُرارهات
جان وجود در گرو یک اشارهات
ای از غم تو بر جگر سنگ شراره
وی در همۀ عمر ستم دیده هماره
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
سرم خاک کف پای حسین است
دلم مجنون صحرای حسین است
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
کعبه، یک زمزم اگر در همه عالم دارد
چشم عشّاق تو نازم! که دو زمزم دارد
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی