چنان که دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو با هر بهانه میلرزد
میبارد از چشمهایم باران اشکی که نمنم
شد آبشاری پریشان، رودی که پاشیده از هم
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم شال بابا را نشد
از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم
ای تا همیشه مطلعالانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت