آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت