صحنهای بس جانفزا و دلنشین دارد بقیع
رنگوبو از لالههای باغ دین دارد بقیع
دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
جاریست چو باران عرق شرم به رویم
از عفو تو یا از گنه خویش بگویم؟
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
گرچه سوز همه از آتش هجران تو بود
رمز آزادی توحید به زندان تو بود
بیرون ببر ای آسمان از محفل من ماه را
کز آتش دل کردهام روشن، چراغ آه را
دیده شد دریای اشک و، عقده از دل وا نشد
ماه گم گردید و امشب هم اجل پیدا نشد
ای زینب ای که بیتو حقیقت زبان نداشت
خون آبرو، محبّت و ایثار، جان نداشت