این اشکها به پای شما آتشم زدند
شکر خدا برای شما آتشم زدند
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی
مولای ما نمونۀ دیگر نداشتهست
اعجاز خلقت است و برابر نداشتهست
شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید
این جزر و مدِ چیست که تا ماه میرود؟
دریای درد کیست که در چاه میرود؟
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یکدم سپر شوند برای برادرش
نگاه کودکیات دیده بود قافله را
تمام دلهرهها را، تمام فاصله را
چشمها پرسش بیپاسخ حیرانیها
دستها تشنهٔ تقسیم فراوانیها
جمعهها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق نامی برای تو نیست