اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
دستی كه طرح چشم تو را مست میكشید
صد آسمان ستاره از آن دست میكشید
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را