اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را