آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
وقت است که از چهرۀ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»